تبليغاتX
مواظب باش، بچه ها نگاه می کنند

مواظب باش، بچه ها نگاه می کنند

اعترافات خاتون

تو خودم که می رم برگشتنم با خداست، اگر تو نباشی

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت11:42توسط خاتون | |

دل دادم نشد،

تن دادم نشد،

جان نه... گور ِ بابای عشق... جان نمی دهم

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت10:59توسط خاتون | |

پایان طولانی ترین ِانتظار تو تامن... لحظه ای سکوت

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت12:35توسط خاتون | |

روهایم سرگردان میان ِ حرفهای ِدیروز فالگیر،

که گفته بود:" نمی آیی " و

تو که گفته بودی: " بی تو هرگز"


+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت15:33توسط خاتون | |

 کنارِ من جای خالی تو و کنارِ تو ...  

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت18:24توسط خاتون | |

گفت: ما تو همه چی نخستین هستیم

گفت: حتی بین انسانها!

گفت: معلوم نیست دنیا تا کی طول بکشه، شاید انسانهای نخستین باشیم

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت11:59توسط خاتون | |

سررسید رو که باز می کنم قبل از اینکه یادداشت سرایدار رو بخونم نگام به " به نام خدا" یی افتاد که بالای صفحه نوشته بود، تنها چیزی که تا به حال توی این سررسید ننوشته بودم.


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت12:27توسط خاتون | |

گاهی یه انتخاب مسیر زندگی آدمها رو تغییر می ده

و گاهی یه سوال با جواب "آره" یا "نه"، یه انتخاب رو

+نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت15:35توسط خاتون | |

روی نقطه ی صفر ایستادی و دست و پا می زنی. میون ِ بالا رفتن و ارضاء کردن این من ِ خودت و پایین اومدن و سِقط شدن تموم ِ باورهای گذشتت فقط یه نقطه فاصلست.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت13:16توسط خاتون | |

بازم تموم ِ لحظه هام پر از دلواپسی و چشم انتظاریه، پر از هراس، هراس از بودن و نبودنش. نه بودنش رو تاب دارم و نه دیدن جای خالیش رو.

انگار همین دیروز بود با خودم می گفتم مهم نیست، بود بود، نبود نبود اما امروز اشکهام امونم رو بریده و دست و دلم به هیچ کاری نمیره

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت10:42توسط خاتون | |

خوشحالم و خدا رو به خاطر یه تولد دیگه، یه فرصت دوباره شکر می کنم، فرصتی برای ورق زدن یه دفتر سیصد و شصت و... رورز جدید.


پ.ن: دلم یه بغل دوستت دارم شنیدن و دلم برات تنگ شده و حرفهای درگوشی می خواست.


+نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت21:51توسط خاتون | |

کاش به جای ِ یکی از اون حرفای نگفته ی ته دلش بودم

+نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت10:9توسط خاتون | |

کاش آینه ها دروغ می گفتند

باور نمی کنم،

گرد ِ پیری رو موهام و

خطوط ِغمگین ِتنهایی رو چهرم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت11:53توسط خاتون | |

نوشته ای از پیمان معادی بازیگر نقش نادر در فیلم جدایی نادر از سیمین


سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش

آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما

پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما

چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....

چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید

و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته

تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین

برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در

زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه

معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...


پی نوشت: ایمیلی که به دستم رسیده بود و نه یکبار بلکه چند بار خوندم، ولی خوندن تنها کافی نبود...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت9:47توسط خاتون | |